![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
آبشار نور
سروده های مجید فایق ـ بلخ زلال شعر شعري به رنگ آبي دريا شنو زمن دروصف چشم دلبر زيبا شنو زمن اينک به ياد فجر رخ صبح آرز و بانگ سرود روشن و شيوا شنو زمن آتش گرفته رود غزلهاي سر کشم سوزان ترين سرودِ دل آرا شنو زمن درلحظه هاي تلخ و غم انگيز انزوا ياد طلوع فصل تمنا شنو زمن شد چشمهء شفاف سخن هاي من رخش از آن زلال شعر مصفا شنو زمن « فايق» به قلب جنگل شب گفت اين سخن در صبحگاه، قصهء فردا شنوز من رود بار ناز تا عکس رو يت افتاد در سينهء چمنزار آگنده از ترنم شد باغ و بام و ديوار از رود بار نازت اي خنده تمنا سيراب گشته ام، من در لحظه هاي ديدار بر برگ برگ روحم حسن تو نقش بسته با گوهر روانم گشتم ترا خريدار اي آبي اميدم زيبا شدي تو بيحد تا کس رخت نبيند کمتر برو به بازار از کوچه خيالت شامي چو مي گذشتم آتش فگنده رفتي اي صبح شوق وآزار با گام چون بهارت هنگام صبحگاهان شد دشت آرزويم سر سبز و پر سپيدار تا روي چون بهشتت بي باک جلوه دارد گم گشته رنگ « فايق» در کوچه هاي پندار پيام آبشاران آنک آنک فصل نرم نو بهاران آمده در کوير روح من با عطر باران آمده از براي شست و شوي جنگل سبز اميد ابر لطف از شانه هاي کوهساران آمده اين سکوتِ خسته ام را پر ترنم کرده است تا ز ره پيک نويد بي قراران آمده شسته با شعر روان شد رود خشک خاطرم چون که در طبعم پيام آبشاران آمده « فايقا» خوش در نفسهاي طرب پيچيده اي صبح بختت تا زملک پاک ياران آمده دره هاي ياس را سيراب الفت کرده است زانکه او از سرزمين چشمه ساران آمده خوشهء خورشيد چو فصل نرم ترنم ز ره رسيد و برفت سکوت خاطر ما را زهم دريد و بر فت بيا مد او چو نفس هاي باد صبح و گذشت دلم زکوچه شب از پي اش دويد وبرفت ز دره دره تنگ ضمير خسته من خروش رود پر از جوش خون شنيد وبرفت به سان خوشه خورشيد دشت سبز سپهر به جاده هاي سيه نور گستريد وبرفت عقاب زخمي شعرم به وقت تلخ غروب زملک فاجعه بر اوج پر کشيد وبرفت به چشم« فايق» غمگين به لحظه هاي سياه ز برق صبح رخش پرتوي رسيد وبرفت چشمه آرزو پيکر نازنين تو شاخهء اشعار ترم جنگل سبز شعر شد از قدمت دور وبرم شسته روان من زغم ، عطر نگاه سرکش ات کاج بلند قد تو گشته چو تاج بر سرم شام سکوت خسته را مژده روز گشته اي روشني رخِ تو شد صبح سپيد خاورم پرچم نغمه مرا آخته اي به دوش خود اي تو قيام شعر من در دل تنگ کشورم چشمهء آرزوي من گشته اي در خزان غم ملک دلم بهار شد گل برسد پشت درم پنجرهء سپيده را بر رخ من گشوده اي عطر فروغ روي خود داده اي ره به بسترم ناله کنان به شهر ياس « فايق» دل فسرده گفت در قدم اميد دل دامن غصه مي درم ا ز گو شه سکو ت با بال سبز شعر به پرواز آمدم بر قله هاي ناز تو من باز آمدم تا آبي اميد دل سوگوار خويش اينک ببين به شيوه شهباز آمدم با شوق صبح روي تو اي نو بهار شعر همگام با سپيده غزل ساز آمدم از گوشه سکوت غم آلود شهر سوگ تا سرزمين لطف پر از ناز آمدم اي جلوهء نويد دل از بهر ديدنت با خاطر غمين و پر از راز آمدم شد ناله ام به ياد تو تا عقده در گلو پيشت از آنکه بر کشم آواز آمدم « فايق» چو ديد بيشهء سر سبز پيکرت گفتا به باغ جلوه و اعجاز آمدم به دل آبي دنيا شب اگر روشني ماه دل آرا باشد لحظه عيش وسرورم لب دريا باشد آنکه در روز گريزد زمن آيا چه شود اگر او در شب يلدا به بر ما باشد بسپارم همه غم را چو به تاراج خزان نفس شاد بهاران دل سرماباشد زلف ابر از رخ آبي فلک گر پس گوش گردد امشب لب دريا چه طرب زا باشد کوچه تنگ دلم را که شده شب زده باز روشني بخش خوشش آن مه زيبا باشد برف وسرما نکند رخنه درآن جشن حضور گر در آغوش من او در شب يلدا باشد « فايق» اين شعر تر وشسته ء روياي خوشت ياد گاري به دل آبي د نيا باشد طلوع وفا چو تابلوي رخت را به روي خانه زنم به ياد چهره پاک ات يکي ترانه زنم زبهر زلف تو اي شهريار شهر دلم شکوه گيسوي زرين شعر، شانه زنم زشوق گلشن ناز تو اي بهار سرود قدم به باغ غزلهاي عاشقانه زنم بگفت « فايق » ات آخر که اي طلوع وفا سخن به پيش تو با شرم و با بهانه زنم به تشنه گاه خيالم زقطره هاي اميد به سان بارش لطف تو دانه دانه زنم تا جادهء سکوت فجر سحر زقله کوهسار مي رسد تا جاده سکوت دلم يار مي رسد ديگر دم از جفا وسياهي نمي زنم اکنون که فصل مژده ديدار مي رسد آيد به ياد آتش هوشنگ نامدار امشب که يار با رخ چون نار مي رسد جشن سده بگيرم و در لحظه حضور از طبع من سرود شرر بار مي رسد از مخمل نگاه شرر شسته اش مگر روح مرا بشارت بيدار مي رسد در دره اميد من از سرزمين ناز در ياچه يي زپرتو و انوار مي رسد « فايق » بگو چرا تو کنون تيره خاطري واقف نه اي که ماه شب تار مي رسد در دل صحرا اي سلام آرزو رفتي به صحرا همچو گل در دل صحرا تو کردي شور برپا همچو گل آتش افگندي به دشت پرشقايق اي دريغ تا درآنجا نقش رويت شد هويدا همچو گل با نگاهت پر ترنم کن دلم را از کرم چونکه هستي در چمن امروز وفردا همچو گل آمدي تا چون بهاران در گذر گاه نظر جلوه گر گرديده اي اي يار زيبا همچو گل تا دلم شد رود شوقت از قضا افتاده است عکس روي پاک تو بر لوح دريا همچو گل در سحر گاه اميد اي خنده صبح بهار سوي « فايق » کي رسي تنها ي تنها همچو گل |+| نوشته شده توسط عبدالمجید فایق در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 11:20
سر چشمهء پرتو طلوع روي پاکش گر به هنگام سحر بينم از آن سرچشمهء پرتو منور بام و در بينم بود چون باغ اميدي که شعرم قد کشد از او غزل گردم زسر تا پا شگوفانش اگر بينم زدرياي نگاهش دل شود لبريزو آنگه من از امواج پرز بيم اش مگر قدري خطر بينم بود او آن بهاراني که « فايق » گفته بود آري زگام چون نسيمش پر شقايق بوم و بر بينم به جنگل هاي ناز آن دل آرا مي روم اما نمي ترسم از آن جا گر به جانم هم ضرر بينم رونق خيال باز آ به ملک خشک دل اي خندهء بهار تا گردد از قدوم تو سيراب و سبزه زار بر شاخه هاي خاطر خونين روح من شوقت کنون شگوفهء تر آورد به بار من بيخبر زخود شوم اي ماه شهر شرق وقت طلوع روي تو در پاي آبشار همچون پيام صبحي تو اي رونق خيال روشن شود ز روي تو هر کنج و هر کنار « فايق » به باغ تشنهء روياي خاطرش با ياد ابر وشرشرباران نشسته زار اي پرتوي اميد من اي خندهء سحر گم کن زجاده هاي دلم لشکر غبار عطر باران موجِ گل بنگر بيا در صحن صحراي بهار بعد از اين بشنو زشعرم شور وغوغاي بهار با طلوع ناز يک دم شاد کن انديشه ام تا نباشد در روانم هيچ پرواي بهار اي که هستي نازنين تر از نسيم صبحگاه چون رخت يک گل کجا باشد به دنياي بهار شد نويد روي پاکت عطر باران بهر ما زانکه ميباري چو بارش بر سراپاي بهار کي شود وادي زرد خاطر « فايق» مگر سبز آخر از قدوم لطف درياي بهار در کوير آ رزو جان ميدهم من از عطش گر چه سيرابم من از آب گوراي بهار آبشار نور روحم زقاب سينه به صحرا رسيده است با يک چمن سرود دل آرا رسيده است فارغ زخويش گشته ام اي آبشار نور بر من نگاه نرم و خوشت تا رسيده است اينک به شوق مهر تو اين خاطر غمين در سرزمين سبز تمنا رسيد ه است از آنکه گشت روي تو چون مطلع طلوع اين دل سپيده دم به تماشا رسيده است تا شهر بي غبار سحر خسته و ملول « فايق » زدشت شبز ده تنهارسيده است از جاده هاي گرم وفا چون سلام صبح آخر بيا که فصل تولا رسيده است بهار خيال تو چون نويد زلالي زچشمه سار خيال مدام بوده اي جاري به جويبار خيال به شهر کوچهء شوقت برهنه پا وحقير نشسته ام،چو مسافر مگر کنار خيال به وقت شام اميدم، ز قله هاي بلند بکن گذر چو سپيده تو در ديار خيال به دشت تشنهء روحم چو فصل لطف بيا تو اي سلالهء باران از آبشار خيال نشسته « فايق» غمگين به ملک زرد خزان بيا زراه بشارت تو اي بهار خيال به باغسار تمنا به نخل خشک دلم تو آن پديدهء آبي و برگ وبار خيال شبنم شبا نگه در باغ باز آمد از هر کران شگوفه بنشست بر درختان از آسمان شگوفه همگام صبحگاهان چون شبنم شبانگه در ملک ما رسيد از دور جهان شگوفه در فصل سبز رستن پيران اين چمن را باز يورش بسازد از سر جوان شگوفه « فايق» از اين کلامت کزروي شوق گفتي با يک چمن ترنم باشد عيان شگوفه در شهر شادماني هرجا که پا نهادم با گوش خود شنيدم از هر زبان شگوفه از چشمهء خيالم هنگام نو بهاران در جويبار شعرم باشد روان شگوفه به بستر ماتم در جنگل خيال توبا غم نشسته ام چشمم چو چشمه سارپر از نم نشسته ام در انتظارفجر رخ ات با سکوت و درد بيدار من به بستر ماتم نشسته ام دست دعا بلندو به اميد ديدنت رخ کرده سوي قبلهء عالم نشسته ام « فايق» به شوق روي تو بر برگ آرزو گفتا به سان قطرهء شبنم نشسته ام بر من يکي دو بار طلوع کرده اي از آن در روشناي روي تو من کم نشسته ام شبنم شگوفه با زيور شگوفه رسد نو بهار باغ پرجوشش بنفشه، شود هر کنار باغ تا شاد خاطرت شود از مقدم بهار بيرون بيا زخانه تو اي سوگوار باغ فصل نويد مي رسد ازراه دور باز با نوجوان عروس گل وبرگ وبار باغ « فايق» از آبشار خيالت رسيده است اينک زلال شعر تو در جويبار باغ تا درچمن پيام طراوت قدم نهد پرشبنم شگوفه شود شاخسار باغ مايهء رويا تا به باغستان شام اي ماه سوي ما بيا بافروغ آرزو از لطف خود اين جا بيا در کنار غم منم آزرده با خيل خيال چون پيام پاک ياران پيش من تنها بيا رود بار شوق من شد خشک اما از کرم اي زلال خاطرم اينک در اين دريا بيا « فايقت» در بستر شب گفت اي خورشيد شرق سر بر آر از کوه آخر با رخ زيبا بيا از نسيم خنده ات اين دل شود آخر بهار چون نويد فرودين اي مايهء رويا بيا |+| نوشته شده توسط عبدالمجید فایق در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 11:19
محيط عز ا تا درسکوت غصه رها کرده اي مرا پا بند در محيط عزا کرده اي مرا تا رفته اي زنزد من اي خندهء سحر از دامن سپيده جدا کرده اي مرا در کوچه هاي ياس چو يک شاعر غمين با يک چمن سرود ونوا کرده اي مرا « فايق» بگفت خاطر من شد ديار سوگ بيرون زباغ و گلکده تا کرده اي مرا از بيشهء سياه شب اي جلوهء فروغ اينک به بند خشم بلا کرده اي مرا تمنا کنم ترا در مقدم بهار تمنا کنم ترا تا بين سبزه زار تماشا کنم ترا اي شاخهء سرود ايا قامت سخن با اين غزل شهير به دنيا کنم ترا در لحظهء سکوت شود دل سپيده دم در جاده هاي تارچو پيدا کنم ترا « فايق» چو گفته بود که اي خندهء اميد چون جلوه گاه ناز هويدا کنم ترا روحم شود بهار ايا چشمهء زلال درپاي آبشار نگه تا کنم ترا بالهاي سبز صدا اي دست آسمان به کجا مي بري مرا کاين گونه با سرود ونوا مي بري مرا تا انتهاي « کوچه ء فرياد » مي کشي آنجا چرا چرا و چرا مي بري مرا درکشور خيال مگر گردشم دهي کز اين ديار سوگ و عزا مي بري مرا تا اوج هاي آبي بي انتهاي شوق با بالهاي سبز صدا مي بري مرا « فايق» شوم از آنکه تواي بخت شاد من با روشني لطف خدا مي بري مرا در جستجوي فجر سحر جان دهم به حق از اين سکوت شب زده تا مي بري مرا لا له ز ا ر گرد و ن آمد نويدِ باران از آسمان مبارک شد باغ و صحن صحرا رشک جنان مبارک همچون سراب اگربود دشت سکوت روحم حالا بود در اين جا دريا روان مبارک گلهاي رفته اينک برگشته اند آخر درفصل فرودين از دور جهان مبارک در مقدم بهاران پوشيده جامهء سبز با شوق و شادماني کنج وکران مبارک در لاله زار گردون «فايق» تو با ترنم گشتي به زنده گاني چون باغبان مبارک آورده دست دوران گل همرکاب باران در شهر شاه مردان اين ارمغان مبارک جلوهء بهار فصل نويد ولحظهء ديدار آمده اين جلوهء بهار دگر بار آمده بر جنگل سياه شب اي خفته درسکوت فجر سحر زقله کوهسار آمده بودم مريض شوق رخش باز ازکرم اينک براي ديدن بيمار آمده درياچهء زلال اميد از ديار لطف بنگر به پاي خشک سپيدار آمده با گامهاي نرم و دل انگيز نوبهار شه دخت گل به تيغهء ديوار آمده « فايق» زبان لال تو با اين حديث خوب آخر چه سان چه گونه به گفتار آمده اکنون پيام پاک تو از سينه ات برون با عالمي زآتش اسرار آمده وقار درخت شگوفه سرزده هر جا به شاخسار درخت ايا نويد ترنم بيا کنار درخت زکوچه باغ اميد اي طلوع سبز بهار بيا که قصه کنم پيشت از وقار درخت هر انکه ساخت تبر را براي کشتن او زغصه کرد مرا نيز سوگوار درخت شنو ز « فايق » ات آخر به کنج باغ بيا سرود تازه يي مانند برگ و بار درخت نشسته ام زسحر تا به وقت تلخ غروب به انتظار تو در زير سايه سار درخت نويد سبز فروردين رسيده صبحگه بر بام ودر گل مرا کرد از بهاران با خبر گل بود در سرزمين آرزويم چه خوش با چهرهء تر سربه سرگل بر قصد درمزار شاه مردان از اين جا کي کند قصد سفرگل وليکن درنظر بسيار آيد به صحن دشت و بر کوه وکمر گل زلطف نو بهاران شاد وخندان ايا «فايق» ببين بر بوم وبر گل نويد سبز فروردين به ما داد چو آمد با رخ فرخنده تر گل شبنم با ر ا ن اين طلوع آرزو از شرق پيدا گشته است شهر تار خاطرم پرنور وزيبا گشته است باز ازگرماي رويش پيکر يخ بسته ام گرم آخر درسکوت سرد سرما گشته است تا رسيد ازسرزمين سبز وپرلطف بهار عطر آگين از قدومش کوچهء ما گشته است ني دگر از تشنه گي گويم نه از آتش سخن لطف او چون شبنم باران به من تا گشته است « فايقا» با گام هاي نرم خورشيد سحر باز روشن چشم خواب آلود دنيا گشته است از ورود رود بار بيشهء سبز سرور باغ زرد روح من اينک شگوفا گشته است از شهر اميد اي که همچون عطر گل همگام با باد آمدي شد بهار از مقدمت اين دل بيا شاد آمدي چون پيام آرزو آخر تو از شهر اميد تا دل ويران مارا سازي آباد آمدي از براي جستجوي خاطر آزرده ام باز آخر از کرم کردي مرا ی |+| نوشته شده توسط عبدالمجید فایق در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 11:14
لا له ز ا ر گرد و ن آمد نويدِ باران از آسمان مبارک شد باغ و صحن صحرا رشک جنان مبارک همچون سراب اگربود دشت سکوت روحم حالا بود در اين جا دريا روان مبارک گلهاي رفته اينک برگشته اند آخر درفصل فرودين از دور جهان مبارک در مقدم بهاران پوشيده جامهء سبز با شوق و شادماني کنج وکران مبارک در لاله زار گردون «فايق» تو با ترنم گشتي به زنده گاني چون باغبان مبارک آورده دست دوران گل همرکاب باران در شهر شاه مردان اين ارمغان مبارک جلوهء بهار فصل نويد ولحظهء ديدار آمده اين جلوهء بهار دگر بار آمده بر جنگل سياه شب اي خفته درسکوت فجر سحر زقله کوهسار آمده بودم مريض شوق رخش باز ازکرم اينک براي ديدن بيمار آمده درياچهء زلال اميد از ديار لطف بنگر به پاي خشک سپيدار آمده با گامهاي نرم و دل انگيز نوبهار شه دخت گل به تيغهء ديوار آمده « فايق» زبان لال تو با اين حديث خوب آخر چه سان چه گونه به گفتار آمده اکنون پيام پاک تو از سينه ات برون با عالمي زآتش اسرار آمده وقار درخت شگوفه سرزده هر جا به شاخسار درخت ايا نويد ترنم بيا کنار درخت زکوچه باغ اميد اي طلوع سبز بهار بيا که قصه کنم پيشت از وقار درخت هر انکه ساخت تبر را براي کشتن او زغصه کرد مرا نيز سوگوار درخت شنو ز « فايق » ات آخر به کنج باغ بيا سرود تازه يي مانند برگ و بار درخت نشسته ام زسحر تا به وقت تلخ غروب به انتظار تو در زير سايه سار درخت نويد سبز فروردين رسيده صبحگه بر بام ودر گل مرا کرد از بهاران با خبر گل بود در سرزمين آرزويم چه خوش با چهرهء تر سربه سرگل بر قصد درمزار شاه مردان از اين جا کي کند قصد سفرگل وليکن درنظر بسيار آيد به صحن دشت و بر کوه وکمر گل زلطف نو بهاران شاد وخندان ايا «فايق» ببين بر بوم وبر گل نويد سبز فروردين به ما داد چو آمد با رخ فرخنده تر گل شبنم با ر ا ن اين طلوع آرزو از شرق پيدا گشته است شهر تار خاطرم پرنور وزيبا گشته است باز ازگرماي رويش پيکر يخ بسته ام گرم آخر درسکوت سرد سرما گشته است تا رسيد ازسرزمين سبز وپرلطف بهار عطر آگين از قدومش کوچهء ما گشته است ني دگر از تشنه گي گويم نه از آتش سخن لطف او چون شبنم باران به من تا گشته است « فايقا» با گام هاي نرم خورشيد سحر باز روشن چشم خواب آلود دنيا گشته است از ورود رود بار بيشهء سبز سرور باغ زرد روح من اينک شگوفا گشته است از شهر اميد اي که همچون عطر گل همگام با باد آمدي شد بهار از مقدمت اين دل بيا شاد آمدي چون پيام آرزو آخر تو از شهر اميد تا دل ويران مارا سازي آباد آمدي از براي جستجوي خاطر آزرده ام باز آخر از کرم کردي مرا شاد آمدي تا به ديدار رخ خود کرده اي « فايق» مرا هر دمم پرسي چرا خندان به فريادآمدي گشته اي درياي شوق سرزمين روح من تا فرود از قله پامير آزاد آمدي جلوهء سرور چون باد از اين ديار گذر کرده مي روي ما را ز نوبهار خبر کرده مي روي چشم مرا تو باز ايا خنده ء سحر هنگام شام تار چه تر کرده مي روي چون دست آسمان مرا مي کشي وباز بر نعش اين شکار نظرکرده مي روي « فايق » چنين بگفت از اين شهر ما چرا قصد دگر ديار به سر کرده مي روي زين باغسار زرد تو اي جلوهء سرور همچون بهار پار سفر کرده مي روي ازخاورآرزو خورشيد اميد من فرا مي آيد از خاور آرزوی ما مي آيد هنگام سحر به همرهء لشکر نور در ظلمت پر زماجرا مي آيد فصل سر و ر در جادهء دل پيام باران برسد در باغ اميد من بهاران برسد از کشور لطف اگر به پسکوچهء ما آن فصل سرور بي قراران برسد به جا ي مر ثيه به سوگ تو من آه وافغان کنم پدر از دلم آتش افشان کنم تو ناگه برفتي و من با چه کس حکايات شيرين قرآن کنم چو دادي سحر گاه وشب پاسخم من از که دگر مشکل آسان کنم تو پدرود گفتي مرا بي درنگ دلم را ازاين غم پريشان کنم زبعد تو درکنج رنج وغمت نشسته زدل آه وافغان کنم کجايي تو اي آبشار اميد چو دريا به ياد تو گريان کنم برفتي وبا خود نبردي مرا از اين رو فغان همچو طفلان کنم شتابنده رفتي زدنيا مگر دلم را زپشتت شتابان کنم از اين سيل اشکم پس از رفتنت به ويرانه تنها چه طوفان کنم تو رفتي تواي سايه بان اميد چسان دفع گرمای سوزان کنم دل «فايقت» باغ غم گشته است از اين رو تمناي باران کنم به دنيا نيابم نشان ترا سفر گر فراتر زکيهان کنم خزان خفته در ملک قلبم از آن دو ديده چو ابر بهاران کنم کجا لطف وانس و کجا مهر تو از اين رو چه افسوس وحرمان کنم دلم پر زدرد است از اين رفتنت چسان ميتوانم که درمان کنم گل چهره ات نشگفد بر رخم گر از چشم خود ابر نيسان کنم بهشت برين را برايت پدر طلب از خداوند کيهان کنم چو طوبي ترا سايه برسر کند دعا بر دَر ربِ سبحان کنم قوايف چو شد شايگان در سرود طلب عذر آن از سخن دان کنم |+| نوشته شده توسط عبدالمجید فایق در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 10:56
ميهني ها
بلخ
از خزان ديگر مگو پيک بهار آمد به بلخ با سپاه لاله و گلهاي پار آمد به بلخ اي طلوع شعر من با صبحگاه روي تو يک چمن ساز وسرود آبدار آمد به بلخ از نگاه گرم تو اين ملک مي بالد به خويش چون که او چون رحمت پروردگار آمد به بلخ اي سحر گاه خيال از بستر پاک نجف شامگه تابوت مرد کار زار آمد به بلخ شد سکوت سينه ام آخر گذر گاه اميد تا زاوج آرزو پيک قرار آمد به بلخ از گذر گاه شقايق با نفس هاي بهار رخ به سان خون نگر گلها سوار آمد به بلخ مولوي آن پور پاکش شد به دنيا محترم زانکه با شعر چو آب آبشار آمد به بلخ « فايق» از گلکوچهء سرسبز روياي خوش ات فرودين خاطر اميد وار آمد به بلخ هجوم آتش ميهنم اي زادگاه زال زر پور پاکت رستم والا گهر از صدايش کوه مي لرزيد و نيز بيم مي کرد از غرورش شير نر اي دريغا گشته اي ويرانه يي از هجوم آتش و صد ها خطر تا بلاي فتنه اين جا را گرفت شادماني کرد از آن ميل سفر «فايق»آشفتهء خونين دلت بهر تسکين تو گفت اين شعر تر باغ سبز وخاک پاکت گشته است پايمال دشمنان بي هنر مرز مردخيز سرود تازه بخوانم چو در بهار وطن که شاد کرده مرا شوق لاله زار وطن به ياد بود شهيدان به چشم خويش ببين که لاله صف زده در پاي کوهسار وطن در اين بهار پر از ابر ورعدوبرق وغبار سرود فاجعه بشنو زآبشار وطن به لحظه هاي بهاران به جمع اهل سخن نشسته « فايق» آشفته سوگوار وطن هر آنکه زاده اين مرز مرد خيزبود زشوق هستي خودرا کند نثاروطن شرح و بيان ميهن خاک است ودود آنک بر آسمان ميهن خواني از آن حديث راز نهان ميهن بوديم ما به عمري جمعي ز تشنه کامان در اين کوير غم ها پير وجوان ميهن آمد اگر چه آخر همچون بهار رفته آرامش دوباره در هر کران ميهن « فايق» چو در کلامت شهري زراز خفته آن را کسي چه داند جز نکته دان ميهن ياران به هر زباني کردند از دل خويش پر درد وسوز وآتش شرح بيان ميهن بر سنگ سنگ دوران من اين غزل نويسم تا در زمانه ماند نام ونشان ميهن فصل لا له و گل شد شهر لاله وگل کنج وکنار ميهن آهاي بشنو از من شرح بهار ميهن درسرزمين طبعم هنگامه گشت برپا شعرم چو آب ريزد از آبشار ميهن فصلي زلاله و گل اينک هجوم آورد از هر کران دنيا بر سبزه زار ميهن گرديد در بهاران مانند نور جاري پيک زلال آنک در جويبار ميهن « فايق» چه رحمت است اين با رفتن زمستان گل گشته و شگوفه خاشاک و خار ميهن بغضي که در گلويت يک عمر بود بسته تا کهکشان رسيده اي سوگوار ميهن زاد گاه مردان سرزمين پر شورم زادگاه مردان است زاده اش يل گردون نور چشم دستان است بر ستيغ کوهسارش آشيان شاهين باد زانکه پهنه پاکش پر زمرد ميدان است از هراس گردانش مي تپد به خود دنيا وز شهامت آنان چشم دهر گريانست روسيه شدند آخر خصم ملک ما از آن « فايق» از دل شادش اين چنين غزلخوان است تا درفش آزادي از غروراين مردان گشته دروطن بالا دشمنش پريشان است طلوع لاله وطن آغوش پاکت بستر من که پروردي مرا چون مادر من درفش سرزمين مرد خيزت به سان تاج زرين بر سر من حديث نوجوانان شهيدت تماشا کن به چشمان تر من گواهي ميدهد از رفته گانت طلوع لاله بر بام ودر من شده « فايق » چو پيغام بهاران سرود دلپذير دفتر من سرزمين پر شقايق اي وطن با اين غزل چون نو بهارت مي کنم سرزمين پر شقايق آشکارت مي کــــــنم از براي وصف آغوش پر از لطفت مـــــــگر طبع خود را بعد از اين چون آبشارت مي کنم جاده هاي ياس ميسوزد مرا از بهر آن جا به جا خود را به صحن سبزه زارت مي کنم در سکوت بستر نرم سحر « فايق» بگفت جان خود را از سر رغبت نثارت مي کنم تا شود عالم خبر اينک به آواز بلند وصف دشت وباغ واوج کوهسارت مي کنم آفتا ب بخت ميسرايم شعر تر تا دروطن آمد قرار طبع من شد پر گهر تا در وطن آمد قرار بافروغ آفتاب بخت از شهر طلوع گشت روشن بام و در تا دروطن آمد قرار « فايقا» پيک نويد فصل آرامي ما شد هويدا در نظر تا دروطن آمد قرار شاد زي اي هم وطن کز خشم مردان دلير گشت دنيا با خبر تا دروطن آمد قرار از براي خاک حاصل خيز اين جا دشمنان مي تپند از درد سر تا دروطن آمد قرار فصل فردا اي وطن دايم پر از گل دشت وصحراي تو باد ملک ماهي هاي رنگين قعر درياي تو بـــاد پرده يي چون ظلمت شب را ز رخ افگنده اي چشم خورشيد سحر بر فصل فرداي تو باد اي وطن از آنکه جاي شير مردان بوده اي دشمنانت را سر تعظيم در پاي تو باد ميهنم از آن که هستي همچو مادر محترم در سر « فايق » مداوم شور وغوغاي تو باد آن عقابي کز غرورش گشت دنيا زير بال آشيانش بر ستيغ کوه باباي تو باد آسمان روشنت ديگر نباشد پر زخاک بي غبار وصاف آخر روي زيبای تو باد |+| نوشته شده توسط عبدالمجید فایق در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 10:53
|